سلام
نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم. شاید چون دیگه جایی برای نگه داشتنشون توی دلم نمونده. شاید چون دارم خفه میشم و این تنها راهیه که میتونم یه ذره نفس بکشم.
من یه دخترم. یه دختر که از وقتی چشم باز کرده، فقط صدای فریاد شنیده. فریاد یه مردی که اسمش بابا بود، اما هیچوقت پدر نبود. مادرم رو جلوی چشمهام کتک میزد. تحقیرش میکرد، تهدیدش میکرد، لهش میکرد. و من؟ من فقط نگاه میکردم. چون بچه بودم. چون صدام به جایی نمیرسید. چون یاد گرفته بودم سکوت کنم، تا زنده بمونم.ما توی یه خونه کوچیک زندگی میکردیم. یه اتاق، سه نفر، و هزار تا زخم. بابام کار نمیکرد. خرج نمیداد. اگه یه لقمه نون میاومد، با منت و تحقیر بود. تا چندسال پیش مامانبزرگم برامون غذا میآورد. ما زنده بودیم، اما زندگی نمیکردیم. بابام افسردگی داشت. قرص میخورد. اما این دلیل نمیشه که ما رو نابود کنه، نه؟ اون با روان ما بازی میکرد. ما رو تهدید میکرد. و ما هر شب با ترس میخوابیدیم.اگه اصلاً خوابی در کار بود.من هیچوقت فریاد نزدم. نه چون نمیخواستم،چون نمیتونستم. روح منو خفه کرده بودن. نه با دست، با ترس، با تحقیر، با چیزی به اسم آبرو.
میدونی چیه؟ ما حتی اگه میخواستیم کمک بخوایم، کسی نبود. نه کسی که امن باشه، نه جایی که بیقید و شرط پناهمون بده. دنیا برای آدمایی مثل ما، جای امنی نیست. اگه حرف بزنی، تحقیر میشی. اگه سکوت کنی، میپوسی. گاهی فکر میکنم دارم دیوونه میشم. فشار روانی داره از درون نابودم میکنه . گاهی به مرگ فکر میکنم نه چون میخوام بمیرم، چون دیگه نمیدونم چطور باید زنده موند. من فقط میخوام یه بار، فقط یه بار، بدون ترس نفس بکشم. میخوام مامانم رو ببینم که لبخند میزنه، نه با لبای لرزون، نه با چشمهای پر اشک.نمیدونم اینا رو چرا نوشتم. شاید چون دیگه طاقت نداشتم. شاید چون یه جایی، یه نفر، باید بدونه که ما هم وجود داشتیم. ما هم انسان بودیم. ما هم حق داشتیم زندگی کنیم.
هیچوقت اینا رو به هیچکس نگفتم . حتی الانم برای فرستادن اینا شک دارم . اما حداقل یه نفر باید بدونه . الان ۱۸ سالمه . با کلی مشکل کوچیک و بزرگ . فکر میکردم وقتی ۱۸ ساله بشم میتونم این وضعیت رو تغییر بدم . روزامو به امید ۱۸ سالگی گذروندم چون فکر میکردم ۱۸ ساله شدن یعنی بزرگ شدن یعنی روزی که بالاخره میتونم حرف بزنم بالاخره میتونم خودمو نجات بدم . هر سال میگفتم ۶ سال دیگه مونده ، ۴ سال دیگه مونده ، ۲ سال دیگه مونده ، چند روز دیگه مونده و بالاخره ۱۸ سالم شد اما هیچی تغییر نکرد . بدتر هم شد . دیگه حتی امید هم نبود یه چیزی که بگم توی این زمان همه چی درست میشه دیگه حتی نمیتونم این حرف رو هم به خودم بزنم .
وضعیت جسمی خوبی ندارم وضعیت روحی که بدتر اعتماد به نفس صفر . درد رویاها و استعداد هایی که مردن . الان فقط یه چیز شاید بتونه منو یکم نجات بده کار کردن درآمد داشتن اما هیچ کاری نیست هستا اما نه کاری که من بتونم انجام بدم چون من پرم از محدودیت . وضعیت روحیم و شرایط زندگیم اونقدری خوب نبود که بتونم برای کنکور بخونم حتی امسال هم نمیتونم .
این یه فریاده تو دل سکوت : من نیاز به کمک دارم .
( میدونم که هیچکس نمیشنوه )
اینا رو نوشتم شاید چون احساس میکنم به آخر خط رسیدم . شاید چون دیگه نتونم زنده باشم . به خاطر همین میخوام یه نفر درد منو بدونه . البته اینا خیلی خلاصه بود ولی خوشحالم که « تو » داری میخونیش . اما امیدوارم هرکسی که اینو میخونه هیچوقت درکش نکنه . امیدوارم همه شاد باشن و خوشحال . تویی که داری این متن رو میخونی امیدوارم یه روز از ته دل بخندی . نمیدونم فردا چی میشه اما … امیدوارم این « خداحافظ » همیشگی نباشه .
- دختری از دیار غم 11 ماه قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 11 ماه قبل
خوندم
دوست داری با حسرت بمیری ؟ نه قطعا نه
دوست داری ؟
- Mjlp به 11 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 11 ماه قبل
سلام فقط خواستم بگم تنها نیستی تقریبا همه بچه های ایران شرایطی مثل تو داشتند و دارن فقط با نمونه های مختلف، حق با تو دوران فوق العاده تاریکی هست تقریبا تحمل کردنش سخته ولی بزار یه تجربه ای رو بهت بگم سعی کن وضعیت بزرگترها مثل پدر و مادر تو این مواقع واست مهم نباشن بالاخره هر کسی خودش انتخاب کرده نوع زندگیش رو، بهتره رو خودت و رویاهات تمرکز کنی مثلا اگه دوست داری نوازنده بشی با حداقل امکانات واسش وقت بزار تا چند ساله آینده قول میدم تو هر کاری که انتخاب کنی و وقت بزاری بهترین بشی و اونموقع میتونی به پدر و مادرت کمک کنی ولی الان فقط رو خودت تمرکز کن.
- فرهاد به 11 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 11 ماه قبل