سلام به همه دوستان و تشکر از اینکه به درد دل من گوش می دهید.
از وقتی مامان و بابا طلاق گرفتن و بابام زن دوم گرفت خیلی روز های بدی داشتم و هر روز باید زیر ضربات حرفی نامادری قرار می گرفتم خیلی از بابا و مامانم شاکی بودم که منو تو این شرایط گذاشتن خیلی شب ها رو گریه می کردم اما کسی به دادم نرسید
گذشت تا اینکه یه روز بابام به خاطر تشنج از دنیا رفت دیگه هیچ چیزی برام لذت بخش نبود با خودم می گفتم چرا باید یه بچه7 ساله همچنین سرنوشتی داشته باشه نامادری بعد از چند روز از ما جدا شد و رفت خونه پدرش منو بردن پیش مادر بابام اونجا هم روز های خوبی نداشتم شبی که اونجا بودم زندگیم نابود شد شب یکی از فامیل های مادر بابام اومدن خونه ما من تو رختخواب خوابیده بودم یهو یکی در رو به سرعت باز کرد اومد دهن منو بست و به چاقو گذاشت زیر گردن من منم زورم بهش نمیرسید
اون شب بهم تجاوز شد خیلی از خدا شاکی شدم که چرا منو به این حال در آورده چرا من و کلی چرا های دیگه از اون شب هیچ وقت صدای خنده خودمو هیچوقت نشنیدم. بقیه داستان رو نمی تونم بنویسم حالم گرفته شد با این حال که 10 سال از اون ماجرا میگذره هنوزم نمیتونم فراموش کنم ممنونم که گوش کردین
جنسیت؟
آقا
سن شما؟
کمتر از 20
وضعیت تاهل؟
مجرد
آیا عاشق هستید؟
خیر
از دید شما خوشبختی چیست؟
خوشبختی یعنی داشتن آرامش و امنیت و آسودگی خاطر از تمام شرایط است
- حامد سرگلزایی 5 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 5 سال قبل
پاسخ شما