سلام
راستش من نمیدونم از کجا شروع کنم من حدود ۱۲ سالگیم به شدت به یک دوستم وابسته بودم نمیدونم چی شد از من متنفر شد بعد رابطمون به هم خورد اون موقع که رفت دلم بدجوری شکست از اون روز به بعد خیلی ناراحت و پرخاشگر و عصبی شدم وقتی عصبانی میشم کنترلم رو از دست میدم شبا گریه میکردم و هر ثانیه زندگیم برام زهر بود …
بعد مدتی تصمیم گرفتم فراموش کنم و از نو شروع کنم و همینجوری هم شد فقط رفتارم عوض شد و دیگه همون فرد قبلی نبودم ولی از وقتی که دوستم رفت رفتار های خانوادم توجهم رو جلب کرد فهمیدم چون من فقط با دوستم مشغول بودم و درس و فلان توجهی بهشون نمی کردم مامانم هیچ وقت با من مهربان نبود همیشه کتک میزد ولی بیخیال بودم میگفتم عیب نداره و فلان ولی کم کم دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم عکس العمل نشون دادن دست خودمم نبود بی اعصاب شده بودم مامانم حتی پیش کل فامیل که جمع بودیم منو ضایع کرد هیچ سرم داد زد و لقب مزخرفی روم گذاشت من به شدت ناراحت شدم این دو موضوعی که گفتم بهم خیلی فشار آورده بود چند سال به همین صورت گذشت که روزی فیلم خیانت بابام به مامانم رو با چشمای خودم دیدم احساس کردم خفه میشم عصبی بودم حالم دست خودم نبود خلاصه دعوا ها شروع شد و فلان این مشکل رو هم حل کردن مامانم چیزی نگفت و روش رو پوشوندن ولی من هنوز باهاش کنار نیومدم
روزا گذشت و رفتار خانوادم با من بدتر شد با بقیه مقایسم کردن گاهی کتک زدن گاهی فحش بارونم کردن …
این همه اتفاق روم اثر بدی گذاشت و تو درسام به شدت ضعیف شدم حتی انگار آلزایمر گرفتم همه چی یادم میره یه بار اسمم یادم رفته بود
ناراحتم شدید …..
دلم شکسته … از همه چی بیزارممم:(
- یاسمین 5 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 5 سال قبل
برات دعا میکنم تا بتونی موفق از این سختیا بیرون بیای!
خیلی برات دعا میکنم خیلی زیاد ♥️♥️♥️
- مهم نیس به 5 سال قبل پاسخ داد