هم تنها هستم، هم شکسته هستم، هم تنفر شدید از خود دارم، هم از چهره و صدا و جسم خودم بدم میاد.
احساس بیارزش بودن مطلق میکنم.
احساس میکنم یه آدم بیخاصیت هستم که فقط لایق مرگه.
همه اینها از احساس تنهایی شروع شد.
در دنیای واقعی به دلایل زیادی نمیتونم هیچ دوستی داشته باشم.
در دنیای مجازی دوستانی پیدا کردم، ولی خورد شدم.
دوستی داشتم، که برای من واقعا یه خواهر بزرگتر بود.
منو شدیدا به خودش وابسته کرد.
همیشه نگران این بودم که دوست خوبی نباشم، ولی همیشه راجبش خیالمو راحت کرد. بهم میگفت که خوشحاله که نقطه امن منه و… و بهم میگفت که منم هستم.
به تازگی بصورت ناگهان دید و احساسش بطور کل نسبت به دنیا و زندگی تغییر کرد و منو تو احساس تنفر شدید از خودم، تو احساس ترک شدن، ولم کرد. خیلی ناگهانی.
یک ماه این وضعیت بود، و همین چند روز پیش، کلا ول شدم، خیلی راحت منو مثل زباله از زندگی خودش انداخت بیرون، بلافاصله کامل فراموش کرد.
وارد یکسری سایت های خارجی شدم تا کمی با مردم دیگه ارتباط بگیرم، که شاید باز هم دوست پیدا کنم. ولی بدون امید.
یا هیچی، یا آب پاکی روی دستم ریخته شد.
احساس تنفر از خودم بیشتر شد، خیلی بیشتر.
چند روزی هست که فشار شدیدا زیادی روی من هست.
فشار جسمی، فشار روحی.
چند ماه پیش یک همکلاسی داشتم که داخل کلاس راجب خود$$کشی یک نوجوان کم سن و سال. حرفهای کثیف درمیآورد.
از اون روز تا الان به این باور رسیدم که جامعه و انسانها چقدر کثیف و سنگدل و بیروح هستن. از اون روز دیدم که دنیا هیچ زیبایی ای نداره، و اگر هم داره، به ذره ای از سیاهیای دنیا نمیرسه.
هرچی هم که بیشتر میگذره، بیشتر میبینم.
از اونروز تا الان از انسانیت متنفر هستم، دیگه از خدا هم متنفر هستم.
از اون روز نسبت به آسیب دیدن همه انسانها، مخصوصا افراد جوان تر، و کم سن و سال تر به شدت حساس شدم.
دلم میسوزه.
روحیات بیاندازه لطیفی دارم، و نارضایتی و ناسازگاری کامل جنسیتی دارم.
کلکسیون وسیعی از PTSD دارم.
انواع اضطراب دارم.
مجبورم تمام احساساتمو از پدر و مادرم پنهان نگه دارم که مبادا منو تحت فشار شدید روحی قرار بدن. چون قبلا یکبار با مادرم صحبت کردم و این اتفاق افتاد.
بصورت پنهان چند جلسه با روانشناس تلفنی صحبت کردم و بهم گفت که به حمایت عاطفی نیاز دارم تا بهتر بشم. خودم همه اینا رو میدونستم…
به تازگی به سنین بزرگسالی رسیدم، اصلا خودمو یه بزرگسال نمیبینم، چون یه بزرگسال نیستم و اصلا هم آمادگی برای دنیای بزرگسالی ندارم.
قلبم تیر میکشه، چکاپ دادم. موهای سرم دارن سفید میشن. معدم درد میکنه.
سه ساله دارم توی عذاب میگذرونم.
هر روز صبح زود با تنش خیلی زیاد از خواب بیدار میشم.
فقدان کامل همه چیز پیدا کردم.
الان از تمام وجود داشتن، دیگه هیچ چیزی برام باقی نمونده.
امیدهای کوچیک و کوتاهی ساخته میشن و بلافاصله نابود میشن هم این روزی که دارم اینها رو مینویسم داخلم خاموش شده ان.
همیشه همه جا منتظرم توهینی بشنوم، یا قضاوت بشم.
احساس میکنم دیگه جز مرگ برام هیچی نمونده، و اینکه انگار حقم هم هست، با توجه به حرفای خیلی آدم ها توی این دنیا.
- عرشیا 11 ماه قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 11 ماه قبل
فقط میتونم بگم گوه تو این زندگی که هیشکی ازش راضی نیست
ولی یادت باشه زندگی مثل ی انیمیشن میمونه
بازی میرع تا دلت بخاد
و تاحالا هیچ کس ازش زنده بیرون نیومده پس بیخی
- هانی به 7 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 7 ماه قبل
با درود 🪷
1.شما در کنار افراد ناسالمی زندگی میکنید، راهی پیدا کنید که افراد سالمتری وارد زندگی شما شوند وگرنه که تنهایی از همنشینی با اینگونه افراد بهتر است.
2. آیا از متخصصین کمک خواسته اید؟ یا این صرفاً تشخیص خود شماست؟
3.بنظرم ناممکنه که تمام افراد رو از دوران کودکی و خردسالی به یاد داشته باشید(اگر اینطوره که حافظه خیلی خوبی دارید) گاهی فراموشی از بهترین نعمت هاست. اینکه میگویید در زندگی تان هیچ وقت دوستی نداشته اید بسیار غم انگیز است(به قول کتاب اجتماعی دبستان: انسان موجودی ست اجتماعی) ارتباط با سایر انسان ها حق طبیعی شماست مطمئنا تمام انسان نیاز به دوست دارند.
4.این احساس رو درک میکنم؛ اکثر آدم ها اصلاً اهمیتی به حال دیگران نمی دهند؛ گاهی درک نمیکنند، گاهی متوجه نیستید و گاهی هم اصلاً برایشان مهم نیست؛ این دردناک است و احساس تنهایی دارد به خصوص اگر از کسی انتظار کمک داشته باشی؛ اما بالاخره زندگی به تو یاد میدهد که منجی ای وجود ندارد و تنها ناجی خود تو هستی!
5.خب وقتی بچه ای وابسته است احتمالا پدر و مادر اون بچه رو وابسته بار آوردن پس نمیشه همه تقصیر ها رو گردن اون بچه انداخت. ولی بالاخره باید کم کم جدا بشی و یاد بگیری که مستقل باشی.
متوجه ام که چه قدر تحت فشاری و چه قدر احساس تنهایی میکنی؛ نیاز داری که درک بشی و مورد حمایت قرار بگیری؛ فکر میکنم بیشتر از اینکه نیاز به راهنمایی داشته باشی نیاز داری که حرف بزنی و شنیده بشی؛ اگر دوست داشتی میتونی تو تلگرام بهم پیام بدی @Hasti_nemo
- ID: @Hasti_nemo به 7 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 7 ماه قبل
1. خیر، منظورم این نیست که همه درحال خوشگذرونی هستن ، همسن و سالای من در اینجا همیشه درحال مواد زدن، چاقو کشیدن، فرار از مامور و دختر پسر بازی هر روزه هستن.
2. من اختلال هویتی جنسیتی دارم.
3. من تو زندگیم تاحالا هیچکس رو فراموش نکردم، حالا برگردیم سر اصل مطلب، تو زندگیم هیچوقت دوستی نداشتم. منم حق دارم حس ارتباط و حتی وابستگی رو تجربه کنم، منم آدمم.
4. بله گفتم کسی حتی فکری نمیکنه، بله، تاحالا کسی هیچ حتی فکری به کمک کردن من نکرده، برای کسی تاحالا مهم نبودم.
5. درباره والدین بارها گفتم که اونها هستن که منو تحت کنترل و فشار قرار دادن. انقد نگید مشکل از منه، انقد از منم انتظار نداشته باشید، انقدرم نگید رو خودم کار کنم، به اندازه کافی رو خودم کار کردم.
چرا همه شما آدما میخواین درک نکنید و فقط و فقط به خودمون تذکر بدین؟!
- عرشیا به 8 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 8 ماه قبل
- احساس تنهایی: بله شما در بازه سنی 20-30 سال قرار دارید و این بازه سنی زمان اوج عیش و نوش افراد است پس طبیعتاً همهٔ هم سن و سال ها در حال خوشگذرانی هستند؛ مشکل این جاست که چرا شما در کنار آنها در حال عیش و نوش نیستید؟
پس دارید میگید که احساس تنهایی شما به خاطر اینه که همه افراد به جز شما در حال خوشگذرونی اند؛ پس شما وقتی حال خودتون رو با اون ها مقایسه میکنید غمگین میشید ( احساس میکنید که به اونجا یا کل این دنیا تعلق ندارید، احساس میکنید مثل یک ذره کوچک در فضایی بزرگ رها شده اید)
- تنفر از خود: پس علت اینکه از خودتون بدتون میاد اینکه دیگران رفتار نا مناسبی با شما دارند و جوری رفتار میکنند که انگار این شما هستید که اشتباه رفتار میکنید(شما از آدمی که مدام مورد سو استفاده و بد رفتاری دیگران قرار میگیره بدتون میاد آدمی که اینقدر بهش گفتن که اونه که اشتباه ست؛ که خودشم فکر میکنه که شاید واقعا این منم که اشتباه ام! اگر من اشتباه نیستم پس چرا همه با من مشکل دارن؟ من از این آدمی که همه باهاش مشکل دارن بدم میاد!)
شما نباید به خاطر بد بودن دیگران خودتون رو مجازات کنید! اگر اونها بدی میکنند پس اونها هستند که باید مورد نفرت قرار بگیرند نه شما!
شما به خاطر تمام خوبی هایی که دارید دوست داشتنی هستید.
و درباره صدا و جسم :بله من هم فکر کردم شاید شما به اختلال خود زشت انگاری یا دیسمورفوفوبیا(BDD) مبتلا هستید این اختلال با ژنتیک ارتباط دارد ولی بیشتر از ژنتیک محیط بر ایجاد آن نقش دارد(مثل فشار های اجتماعی)؛ شما گفتید که ناشی از نارضایتی جنسیتی است، اما این زشت انگاشتن است یا نامتناسب انگاشتن؟؟؟ این دو با یکدیگر تفاوت دارند این مسئله هنوز برای من روشن نیست.
- وابستگی: تو زندگی ما آدم ها افراد زیادی میان و میرن این حد از وابستگی واقعاً خوب نیست، شما حتماً چند تا از دوست های دوران دبستان رو به یاد دارید ولی واقعا چند تا از اونها رو هنوز هم ملاقات میکنید؟ خیلی ها رو اصلاً فراموش کردید؛نمیدونم چند وقته که از این ماجرا میگذره؟ ولی امیدوارم این رو هم فراموش کنید.
- دنیای سیاه: میدونید چرا بچه ها معمولاً خوشحال اند؟ حتی وقتی ناراحت میشن خیلی سریع دوباره خوشحال میشن… چون هنوز با سیاهی های این دنیا مواجه نشدن، و اونجاست که به این جمله میرسم( Ignorance is Bliss) سعادت در ندانستن است!
و حالا وقتی اون بچه بزرگ میشه، وقتی با این سیاهی ها و مشکلات زندگی مواجه میشه ممکنه که دچار شوک بشه (معمولاً چون آدما آروم آروم بزرگ میشن شوکه نمیشن ولی بعضیا هم میشن”من خودم سیزده سالم بود وقتی برای اولین بار متوجه این تاریکی شدم، تاریکی ای که قبلاً نمیدیدم!” میشه گفت بخشی از بلوغه و در دوران نوجوانی اتفاق می افته)و شاید بعضیا مات این سیاهی بشن و در اون غرق بشن (یعنی خودشونم بشن بخشی از اون تاریکی)
من نگفتم که همه یکرنگ اند‼️‼️‼️
آخه مگه “بد” و “درست” یکی هستند که “بدکار” و “درستکار” یکی باشند؟؟؟
منظور من از خاکستری اینه: اگر خوب رو سفید و بد رو سیاه در نظر بگیریم؛ همه موجودات ترکیبی از این دو رنگ هستند (که میشه خاکستری) اما همین خاکستری طیف های گستره ای داره، خاکستری ای که به سیاه میل میکنه با خاکستری ای که به سفید میل میکنه متفاوته، این طیف خیلی گسترده است و از نظر پراکندگی” نمودار زنگوله ای” ایجاد میکنه!!!(یعنی افراد در حد واسط بیشتر از کناره ها)
- گفتین: کسی حتی فکر نمیکنه که یه کاری راجب این موضوع بکنه؛ این خیلی کم لطفیه نسبت به میلیون ها آدم که یا تلاش میکنند یا دوست دارن تلاش بکنند(ولی توان زیادی ندارند) تا دنیا جای بهتری باشه آره کم اند نسبت به هشت میلیارد آدمی که رو این کره خاکی زندگی میکنند, ولی هستند! ( با آدم هایی مثل خودتون معاشرت کنید تا کم تر این کم بودن به چشمتون بیاد)
- چرا اینقدر وابسته اید به والدین؟ شما الان تو این سن باید علاوه بر درس خواندن مشغول یه کار پاره وقت ترجیحاً مرتبط با درس (یا حتی اگر نشد غیر مرتبط) باشید, علاوه بر اون از نظر روحی و شخصیتی هم باید استقلال داشته باشید، چرا استقلال ندارید؟ نمیخواهید کاری در اینباره کنید؟ آیا پدر و مادر قصد ندارند شما رو توانمند بار بیارن؟
این یک مشکل است شما باید روی خودتان کار کنید!
- Hasti به 10 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 10 ماه قبل
احساس تنهایی: خجالت یا اعتماد به نفس که به کنار، من در زندگی واقعی، مخصوصا جایی که زندگی میکنم هم سن و سال های من رسما همگی صبح تا شب فقط به دنبال عیش و نوش هستن.
تنفر از خود: 1. آدمها همیشه از احساسات، مهربانی ها و جواب ندادن های من سوء استفاده میکنند و سعی دارن به من بقبولونن که منم که همیشه اشتباه میرم، و هرکاری و هر رفتاری که دلشون میخواد با من میکنن. 2. صدا و چهره از اختلال body dysmorphya میاد، و همچنین همونطور که گفتم از نارضایتی جنسیتی.
وابستگی: من شخص رو به مدت 3 سال کامل میشناختم ولی اون شخص بطور ناگهانی رفتارش رو بطور کل عوض کرد و من رو هم خورد کرد. (هر مشکلی هم که در زندگی شخص پیش اومده هیچ بهانه ای برای شکستن دل دیگری نیست.)
دنیای سیاه: من هرگز انتظار نداشتم دنیا کاملا سفید و گل و بلبل باشه، و اینکه همونطور که گفتم به تازگی وارد سنین بزرگسالی شدم و به تازگی هم دارم وارد جامعه میشم، کاملا طبیعیه که انتظار داشته بوده باشم که دنیا بهتر از این باشه.
و اینکه درباره اینکه تمام موجودات یکرنگ هستند اصلا حرف شما رو قبول ندارم. کسی که سنگدلی میکنه، دل میشکنه، و غیره و غیره با کسی که آسیب میبینه، دل میسوزونه و… یکرنگ نیستن.
درسته هیچ کس کاملا سفید یا کاملا سیاه نیست، ولی همه یکرنگ نیستن.
و اینکه درباره خوبی های آدم ها، من همه اینهارو میدونم و همیشه هم درنظر گرفتم، اما خیلی اوقات بدی ها و از همه مهم تر انسانیت نداشتن آدمها خیلی بزرگتر از خوبی هاشونه.
و اینکه من هرگز خودمو قدیس ندیدم.
حساسیت نسبت به انسانها: این انسانیت شما رو میرسونه که اتفاقا خیلی از افراد دوروبر ما بویی ازش نبردن.
(و اینکه شخصا برای کودکان و نوجوانان و جوانان به یک اندازه حساس هستم.)
PTSD: خیلی چیزها از جمله دیدن سنگدلی آدمها به يکديگر مخصوصا کوچکتر ها، و دیدن اینکه کسی حتی فکر نمیکنه که یه کاری راجب این موضوع بکنه و خودم هم مگه چقدر قدرت دارم؟
آسیب هایی که به خودم رسیده از جمله طرد شدگی. و شنیدن و دیدن انواع و انواع چیزهای دردناک باعث PSTD من شدند، به خصوص با اینکه خیلی حساس هستم.
برای بقیهاش هم، هم با روانپزشک صحبت کردم، هم دکتر های دیگه.
و اینکه من دستم هنوز بستست و کنترل زندگیم هنوز دست والدینم هست و هیچ جوره توانایی و اجازه برای استقال ندارم. (به معنای واقعی هیچ جوره از اجازه ندادن پدر و مادرم گرفته تا توانایی های رشدی و غیره خودم.)
- عرشیا به 10 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 10 ماه قبل
الهی بمیرم برات هموطن🇮🇷💔❤️🔥😭😥
- به 10 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 10 ماه قبل
- دیگه فکر نمیکنم چیزی برام مهم باشه اصلا: اشتباه فکر میکنید! همیشه چیز های مهمی در زندگی وجود دارد، ما آدم ها عادت داریم که مهمات زندگیمان را فراموش کنیم تا زمانی که آنها را از دست بدهیم یا اوضاع برایمان سخت تر شود تا متوجه آن شویم
- کمبود انرژی: یافتن منابع انرژی”به دنبال چیز هایی که دوست دارید، فعالیت ها و کار های مورد علاقه تان بگردید، فکر میکنید اکنون چه چیزی میتواند شما را خوش حال کند؟” جلوی هدررفت انرژی را بگیرید”از چیز هایی که شما را ناراحت یا مایوس می کند دوری کنید، اگر اشخاصی شما را ناامید میکنند یا هر احساس بدی ایجاد میکنند دوری کنید، اکنون چه چیزی بیشتر از همه شما را آزار میدهد؟”
من فکر نمی کنم که شما کاملاً ناامید باشید(اینکه الان اینجا هستید یعنی شما هنوز کاملاً ناامید نشده اید) امید در شما وجود دارد اما این امید آنقدر کم است که حتی از باور داشتن به آن میترسید؛ شما به کمک نیاز دارید و نسبت به دریافت این کمک بی میل نیستید( هنوز این دنیا رو رها نکردید؛ دوست دارید یکی کمکتون کنه که زنده بمونید) فکر میکنید که شاید مشکلات درست بشه یا شاید در آینده زندگی خوبی داشته باشید( شما از زندگی بیزار نیستید! از درد هایتان فراری هستید! به همین دلیل اکنون زنده هستید!)
اما اگر واقعاً راهی وجود داشته باشه واقعاً حیف نیست؟
اینکه زنده نباشم و اون زندگی رو که همیشه میخواستم و نداشتم تجربه نکنم؟
و شاید این حسرت باشه که هنوز شما رو زنده نگه داشته؟ یا…؟
- Hasti به 11 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 11 ماه قبل
کاملاً میفهمم چی میگی به سطح انرژی ت کاری نداشته باش و با وجود همین بی انگیزگی هم برو کلاس ورزشی شنا یا موسیقی با آدمای دیگه حرف بزنی خیلی بهتر از دوست مجازی هست که هیچ وقت به درد نمیخوره
- هر کی به 11 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 11 ماه قبل
دیگه فکر نمیکنم چیزی برام مهم باشه اصلا…
هیچ انرژی ای برای هیچ چیز، نه انرژی برای تلاش به هیچی، نه انرژی برای فکر کردن به چیزی برام نمونده.
- عرشیا به 11 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 11 ماه قبل
همه ما دوست داریم مورد تأیید و حمایت باشیم و زمانی که حتی از یه غریبه یه عدم تأیید کوچیک می بینیم کمی ناراحت میشیم شما اینو بدون و بپذیر که هیچکس نمیتونه توسط همگان دوست داشته بشه و اگه با افراد بیشتری معاشرت کنید قطعاً اشخاصی پیدا میشن که بهت علاقه داشته باشند و رفتارهاتو تأیید کنن فقط باید دایره ارتباطاتت رو وسیع کنی باور کن از هر جهت که گفتی باعث بهبودت میشه
- هر کی به 11 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 11 ماه قبل
با درود 🪷
- احساس تنهایی: چرا تنها هستید؟ چرا در دنیای واقعی نمی توانید دوستی پیدا کنید؟خجالتی هستید؟ یا اعتماد به نفس کافی برای شروع یک گفتگوی را ندارید؟ یا… ؟؟؟
- تنفر از خود: شما از چهره، صدا و جسم خود تنفر دارید، چرا؟ آیا فکر میکنید زشت هستید؟ آیا نقص خاصی در ظاهر خود دارید؟ منشع این احساس چیست؟ آیا دیگران از ظاهر شما بد گفته اند؟ خودتان بدون اینکه کسی چیزی بگوید این احساس را دارید؟
- وابستگی و احساس ترد شدگی: شما به یک دوست مجازی وابسته شده اید، وابستگی به افراد حتی در دنیای واقعی نیز آسیب زا است چه برسد به افراد مجازی، این وابستگی اشتباه محض است، شما نمی توانید آدم ها را حتی در دنیای واقعی به خوبی بشناسید، شناخت افراد در دنیای مجازی کاملاً غیر ممکن است، چرا به کسی که نمی دانید دقیقا چه کسی است وابسته شده اید؟؟؟ در دنیای واقعی به دنبال دوست و رفیق بگردید مشکل دوست یابی در دنیای واقعی را حل کنید، دوست مجازی هرگز حقیقی نخواهد بود (مگر اینکه تو دنیای واقعی هم رو ببینید و دوستی مجازی تبدیل به دوستی واقعی بشه) هرگز حتی به دوستان دنیا واقعی هم وابسته نباشید! به راحتی به افراد اعتماد نکنید برای شناخت آدمیزاد سال ها زمان نیاز است…
- دنیای سیاه: شما دنیا را سیاه میبینید؛ احتمالاً در گذشته دنیا را زیادی سفید و روشن می دیدید، اگر نگاه شما به زندگی زیادی خوش بینانه نبود امروز اینقدر ناامید نبودید؛ نا رضایتی ناشی از انتظار فرا تر از حد است، (حد دنیا را بدانید! زیبایی محض حد این دنیا نیست) از مردم انتظاری نداشته باشید، اگر از کسی انتظاری نداشته باشید ناامید هم نخواهید شد. تصور شما از دنیا و آدم ها غلط است شما موجودات را صفر و صدی نگاه میکنید؛ در نظر شما موجودات یا خوب مطلق اند یا بد مطلق؛ در حالی که این تفکر غلط است، تمام موجودات حتی خود شما، نه کاملاً خوب و نه کاملاً بد هستید؛ این دنیا نه سیاه است نه سفید! انسان ها و تمام موجودات خاکستری اند، ایدئولوژی تان را عوض کنید، سعی کنید میانه رو باشید! هرگاه از کسی بدی دیدید خوبی هایش را به یاد آورید(تا بی انصافی نکنید) و هرگاه خوبی دیدید بدی هایش را به خود یادآوری کنید(تا هوشیار باشید) …. به یاد داشته باشید خود شما هم بخشی از این دنیا هستند، با وجودتان میتوانید روشنایی دنیا را به روشن تر یا تاریک تر تغییر دهید.
- حساسیت به آسیب دیدن انسانها: این خیلی خوب است که افراد نسبت به درد هم حساس باشند، این نشان میدهد که روح شما زنده است(تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت دهند آدمی!) حساسیت بیشتر درباره کودکان منطقی است زیرا کودکان از بزرگسالان آسیب پذیر تر اند.( منم به درد دیگران *به ویژه بچه ها* حساسیت دارم)
- PTSD (اختلال استرس پس از سانحه): میتونم بپرسم چه سانحه ای باعث این استرس شده؟
- معده درد، سفیدی مو، تیر کشیدن قلب: آسیب های روحی به آسیب های جسمی می انجامد، اگر میتوانید حضورا به روان شناس یا حتی روان پزشک مراجعه کنید
- …
من نمیدونم دقیقا چرا دچار این آسیب شدید و چرا خودتان را مقصر میدانید(احتمالاً عذاب وجدان هم دارید و مدام اشتباهات ریز و درشت گذشته تان را مرور کرده خود را سرزنش میکنید) به هر حال باید بدانید که این دنیا جهنم نیست یعنی عذاب های این دنیا لزوماً بهخاطر گناهان آدم نیست(درسته که بعضی چیز ها از عوارض اشتباهات ما هستند ولی همه مشکلات اینطور نیستند) پس دست از سرزنش کردن خود بردارید! اگر هنوز زنده ای پس لایق زندگی کردن هستی اگر هنوز نفس میکشی پس هنوز امید هست!
- Hasti به 11 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 11 ماه قبل