تازه بطور اتفاقی با این سایت آشنا شدم و چندتا درد دل رو خوندم، واقعا حس بدی گرفتم و مشکلاتم و تنهاییم یادم اومد، زندگی واقعا سخت و دلگیر شده هم از لحاظ عاطفی و هم اقتصادی و روابط اجتماعی یا شاید برای من هیچ چیز طبیعی نیست، کلا به همشون عادت کردم و دارم تحمل میکنم فقط گاهی گرفتاری ها و مشکلاتم رو فراموش میکنم ولی اکثر اوقات یه سنگینی رو قلبم حس میکنم که نمیدونم برای چیه، شاید ذهنی فراموشش کرده باشم ولی قلبی نه
در کلا اصلا حس خوبی نیست و خیلی آزار دهندس با هیچ کلمه ای هم نمیشه این حسو توصیف کرد
گاهی دلم میخاد توی یه راهی پا بزارم که یا مرگ باشه یا زندگی خوب و راحت، ازین بلاتکلیفی و آشفتگی ذهنی در بیام.
با تمام انرژی و امیدم کاری رو انجام بدم که، زندگیم دگرگون بشه یا مرگم با عزت باشه
کاش یه روزی بتونم به خودم بگم دیدی از جونت مایه گذاشتی و آخرش نتیجه داد، دیگه همه چی تموم شد!
- سید 12 ماه قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 12 ماه قبل