نمیدونم چطوری باید بگم من اونقدر احساساتمو نمیتونم بروز بدم اما از این که همیشه شنونده باشم حالم داره بهم میخوره من خوده واقعیمو پنهون کردم و شبیه فردی شدم که اطرافیانم میخواستن اما تهشم هیچ کس مون دوست نداشت حالا خوده واقعیمم یجورایی انگار تو سرم داره چیزایی میگه که داره بدتر بهم اسیب میزنه نمیدونم اصن چه چیزی باعث شده که تا الان زنده باشم چون خانواده ای دارم که برام ارزو مرگ میکنن دوستایی دارم که فقط وقتی حوصلشون سر میره یا حالشون بده و کارشون گیره بهم پیام میدن من اخرای نوجوونیمه و واقعا حس یه ادم ۵۰ ساله رو دارم به خنده های ادما حسودیم میشه به اینکه چقدر خانواده هاشون پشتشونن حسوديم میشه به اینکه ادما چقدر راحت میتونن احساساتشونو بروز بدن حسودیم میشه نمیدونم کی اینا تموم میشه
- حالا هرچی 4 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 4 سال قبل
حتما برات شرایط و اوضاع سختیه جات نیستم بتونم درکت کنم
میدونی خانواده ای که آرزوی مرگ میکنه بهتره اهمیت ندی حالا دو حالت داره با واقعا برات آرزوی مرگ دارن یا نه فقط چیزیه که از عصبانیت از دهنشون میاد بیرون براشون عادیه
به هر حال اهمیت نباید بدی
ترجیحا بیخیال دوستای فیکت شو واقعا کسایی که لیاقت ندارن و بخاطر خودت کنارت نیستن سیکشونو بزن گور باباشون
اگه احساس میکنی بهت آسیب میزنن دور خودت حسار بکش و خود درونیتو آزاد کن
- xxxx به 3 سال قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 3 سال قبل