الان که دارم می نویسم ۴۲ سالم هست ۲۶ سالگی با همسرم اشنا شدم بعد از عقد تازه کم کم فهمیدم زندگی زناشویی یعنی چه خانواده همسرم زن سالار هستند و شدیدا چشم هم چشمی دارند بعد از اینکه بین خانواده خودم و همسرم اختلاف افتاد طرف همسرم رو گرفتم و کم کم نقش خانواده خودم کمرنگ شد تا جایی که به خاطر گله های همسرم از بی کسی شهر خودم ترک کردم و به شهر زادگاه همسرم رفتم امید داشتم اخلاق رفتار همسرم بهتر بشه ولی الان که به خودم امدم می بینم کوچکترین محبتی به من نداره تو این ۱۷ سال زندگی شاید به عدد کمتر از انگشت یک دست موقع قهر از من معذرت خواهی کرده همیشه من پا پیش گذاشتم و تحمل قهر نداشتم متاسفانه با کوچکترین جرقه بحث فریاد می کشه و بی احترامی می کنه بحث نیش کنایهاش باعث شده توانم برای کار فعالیت به پایین ترین حد بیاد خود خواهی هاش و تکبرش باعث فاصله بینمون شده دیگه دارم به ته خط میرسم چیزی نمانده که شکست تو زندگی رو قبول کنم و یک روز برای همیشه ترکش کنم دارم خفه میشم من تو زندگی هیچ کس رو برای درد دل ندارم خودم هستم خودم خدا یا به دادم برس
- سعید 10 ماه قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 10 ماه قبل