17 سالمه ، از وقتی که بچه بودم از آدم ها بدم میومد با دیدنشون استرس شدید میگرفتم همشون یه حس مزخرفی دارن ، موقعی که مدرسه میرفتم بخاطر ظاهر سرد و بی احساسم اذیتم میکردن منم میگرفتم میزدمشون بخاطر همین کارم همیشه از بابا و مامانم کتک می خوردم همیشه پام تو دفتر مدرسه بود به جای اینکه اون ها رو مقصر بدونن منو مقصر میکردن…..
منم چون نمیتونستم گریه کنم میخندیدم معلمام بهم میگفتن تو جات اینجا نیست تیمارستانه ، هر جور حرف رو میشنیدم هیچکس تو مدرسه حتی بهم نگاه هم نمیکرد حتی معلم ها ، همه با رفیقاشون حرف میزدن و بازی میکردن منم کارم این بود تنهایی تو کلاس بخابم ، موقعی که زنگ ورزش میشد همه با هم تیم میشدن تنها کسی که با خودش بازی میکرد من بودم ، اما اصلا واسم مهم نبود که کسی باهام بازی نمیکنه یا حرف نمیزنه چون عادت کرده بودم …موقعی که اومدم دبیرستان سعی کردم خودم رو دختری اجتماعی نشون بدم اما هر کار کردم نتونستم…پس بیخیالش شدم:) چند هفته پیش مدرسم این رفتارم رو به بابام گزارش داده بودن ، بابامم بهم زنگ زد گفت که بیام پارک نزدیک خونه و منتظرش باشم منم قبول کردم و نزدیک عصر اومدم پارک چند ساعت منتظر موندم اما بابام نیومد منم بیخیال شدم گفتم برم خونه ، تا رسیدم خونه صدای گریه شنیدم با عجله اومدم بالا دیدم روپوش سفید انداختن رو بابام تا دیدم شوکه شدم هیچوقت فکرشو نمیکردم که بابام تو این سن کم از دست بدم رسما بعد از فوت بابام دیوونه شدم …..چون نمیتونستم گریه کنم بغض میکردم کار هروزم این بود که سرمو بکوبم دیوار در حدی که خونریزی میکرد .. هروز با خودم تکرار میکنم چرا نتونستم بابام رو نجاتش بدم درسته که هروز باهم دعوا میکردیم سر درسم ولی من خیلی دوسش داشتم 🙂
کم کم دارم از خودم میترسم روز به روز نسبت به آدم ها بی تفاوت تر میشم روز به روز به خراشیدن خودم علاقه پیدا میکنم ، روز به روز بین خودم و بقیه جنگ میندازم .. روز به روز از آسیب زدن به آدما لذت میبرم.. هروز به خودکشی فکر میکنم….گاهی وقتا مامانم بهم میگه کاش هیچوقت تو شکمم نبودی ( راستم میگه یه همچین بچه دیوونه ایی افتخار نداره…
چرا من نمیتونم مثل یه دختر عادی زندگی کنم :)!
- saveda 3 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 3 سال قبل
سلام عزیزم نیومدم که نصیحت کنم یا هر چی . و اینکه هیچ آدمی تا توی موقعیت و شرایط آدم دیگه ای قرار نگیره نمیتونه اونو قضاوت کنه یا بهش خورده بگیره . اتفاقا نفرتت از آدما زیادم نابجا نیست چون اونا خوب نیستن اصلا نیستن پس اینو یه عیب ندون به موقعش فردی که بتونی بهش اعتماد کنی و اونم درکت کنه وارد زندگیت میشه قطعا میشه . پس تا اون موقع در سکوت تمام تلاشت رو بکن تا موفق و مستقل بشی تا بتونی از آدما فاصله بگیری . ظمنا آدما همیشه با درس خوندن به جایی نمیرسن پس زیادم از خودت ناامید نشو . و اینکه به خودکشی هم فکر نکن حتی اگه فکر کردی هم انجامش نده چون کار آدمای ضعیفه اما به نظر من تو خیلی قوی هستی پس قوی بمون و با قدرت ادامه بده . مسیری که قراره توی اون قرار بگیری دیر یا زود برای تو مشخص میشه .
- دختری از جنس درد به 3 سال قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 3 سال قبل