به ته خط رسیدم

0
0

۷ سال پیش ازدواج سنتی کردم یه روز خوش نداشتم کم خواستگار نداشتم ولی نمیدونم چرا خانوادم دو دستی بدبختم کردن .شوهرم ادم بی مسئولیت و کودنی بود وقتی میگم کودن منظورم کودن واقعیه نه فحش دادن .سطح تحصیلات و فرهنگ و …. هیچیش ب من نمیخورد دو دنیای متقاوت .حتی نمیدونست برای چی زن گرفته و من یه سال بعد از عروسیم بازم مثل روزی بودم ک از خونه بابام دراومدم .انقدر دکتر و دارو تو این یه سال که بالاخره زن و شوهر شدیم .از ترس پدر مادرم ک بگن ابرومون پیش فامیل و در و همسایه رفته من اون یه سال بجای طلاق تلاش کردم ک زندگیم رو درست کنم .شوهرم رو ب زور فرستادم دانشگاه با کلی بدبختی تونست ب زور فوق دیپلم بگیره تازه الفبای انگلیسی رو بهش یاد دادم اطلاعات عمومی یادش دادم آداب معاشرت یادش دادم فرستادم باشگاه تا یکم بدنش سلامت بشه همش هر روز از یه دردی مینالید .خلاصه خ بهش رسیدم ولی بازم شبیه ادمیزاد ننیشد اوردم عین یه بجه نظافت شخصی یادش دادم پدر مادرش هیچی یادش نداده بودن حتی نمیدونست باید بره دستشویی دستاش رو بشوره یا اصلا با شونه و مسواک اشنایی نداشت .اینم بگم خانوادم مذهبی بودن و زیاد تو دوره ی قبل از عروسی ندیده بودمش .چند تا از کاراش رو هم ک دیده بودم ب خانوادم میگفتم همش میگفتن نه درست میشه اصلا حرفم رو گوش نمیدادن . هر چی بگم بازم تموم نمیشه اصلا نمیدونم چی باید بگم یعنی با موجودی ازدواج کردم ک فکر نمیکنم رو کره ی خاکی کسی شبیهش باشه حس میکنم عقب افتاده ست فقط با ظاهر سالم .اولین ارتباط ما شد آخرین ارتباط ما من ناخواسته باردار شدم در صورتی که اصلا نه امادگی جسمی نه عاطفی نه مالیم برای بچه دار شدن مناسب نبود ارتباطم هم با شوهرم خوب نبود و هر روز کتکاری داشتیم .همون اول ازدواجون گفته بود من فقط زن گرفتم ک زن گرفته باشم .نگن فلانی زن نداره .اصلا تو هیچی یار و یاورم نبود .میترسیدم از اینکه بچه رو نگه دارم .ولی از سمتی هم وقتی فهمیدم باردارم ک بچه ۲ ماهش بود و قلب داشت .از گناه انداختنش میترسیدم .مادرمم وقتی فهمیده بود هی میگفت نندازیش ها دیگه باردار نمیشی .چند بار ازمایش بارداری داده بودم و جوابش منفی بود اخرین بار مثبت شده بود و دیر شده بود برای انداختن بچه .ب فال نیک گرفتم گفتم شاید خدا خواسته معلوم نشه ک من نندازمش .اصلا اون دوره چون فکر میکردم باردار نیستم خیلی چیزا خورده بودم و بچه نیوفتاده بود .کلا همه چی دست ب دست هم داد و من بچه رو نگه داشتم .از روزهای بد بارداری هر چی بگم کم گفتم بچه تو شکمم بود شوهرم و خانواده شوهرم منو تا حد مرگ اذیت کردن و شوهرم چندبار به قصد کشت من و بچه به شکمم حمله میکرد و مشت میکوبید .بچه ام ۸ ماهه ب دنیا اومد بازم خانواده شوهرم ولم نکردن انقدر اومدن رفتن حرصم دادن تا شیرم خشک شد .من خ برام مهم بود ک خودم ب بچم شیر بدم اما نشد 😭😭😭😭حسرتش همیشه تو دلم میمونه .بچم از اول یه جوری بود ولی من همش میذاشتم پای بچگیش و چیزای دیگه همش ب خودم دلداری میدادم میگفتم گور بابای شوهرم با بچم خوش باشم من مسئولم نباید بذارم بچم روحیه اش خراب بشه .غافل از اینکه بارداری افتضاح کاری کرده بود ک بچم اصلا نمیدونست دور و برش چی میگذره.همش ب خودم دلداری میدادم بچم ک دو سالش بشه تمام سختیاش تمومه و دیگ لذته ک میچشم برای کاراش شیرین زبونیاش .نزدیک دو سالش ک شد دیدم نه این بچه اصلا نرمال نیست هیچ کار نمیکرد و اصلا تو صورتم نگاه نمیکرد و…. بردمش دکتر و تشخیص اتیسم دادن 😭😭😭😭😭 از اونروز حال من بدتر شد قبلش افسردگی بارداری و بعد از زایمان و …‌ حالام دنیا رو سرم خراب شده بود .الان بچم ۴ سالشه هی کاردرمانی میبرم میارم بهتر شده ولی خب ب قول دکترا نباید ازش انتظار داشته باشم ک مثل بچه عادی باشه .ولی خیلی خسته ام .یه تنه مسئولیت همه چی رو ب دوش بکشم و شوهرم راست راست راه بره و فقط من کلفتیش رو بکنم؟ دلم میخواد طلاق بگیرم ولی این بچه رو چجوری یه تنه بزرگ کنم و حرفای بقیه رو هم تحمل کنم .اگر وقتی تازه عروسی کرده بودم جدا میشدم خ بهتر بود تا الان با یه بچه .به باباشم ک نمیتونم بدم بچه رو سر به نیست میکنه دو روزه .الان همه کارهاش با منه باباش حتی نگاهشم نمیکنه .نمیدونم چیکار کنم همش ب خودکشی فکر میکنم .گاهی دلم میخواد هم خودم و هم پسرم رو بکشم ک بدون نگرانی برم 😭😭😭😭خسته ام خیلی خسته ام .خانوادم من رو انداختن تو هجل اما حتی یه بارم به روی خودشون نمیارن و یه بلدم نگفتن چرا تو این ۷ سال یه بارم لبت نخندیده؟ چرا همیشه پژمرده ای .ک حداقل برای یه نفر حرف بزنم یکم خالی شم .زندگی ندارم ۲۴ ساعته باید مراقب بچم باشم نه درست سرویس میرم نه درست حمام ن تفریحی نه دوستی نه ارایشگاهی .از اینکه حتی یه دقیقه برای خودم نباشم خسته ام .مگه شوهر ادم نباید یکم کمک حال ادم باشه ؟ چند دقیقه هم پدر با بچه وقت بگذرونه ک مادر یکم ریکاوری بشه؟اصلا نمیدونم چیکار کنم .چند بار اقدام ب خودکشی کردم با تیغ ولی همش صورت بچم جلو چشممه و نمیتونم دستم رو عمیق ببرم .انقدر گریه کردم دیگه از چشمام چیزی نمونده .اما با گریه اصلا تخلیه نمیشم .انقدر خسته ام ک انگار هر چی کامیونه تو دنیا ۱۰۰ بار از روی من رد شدن .حتی نمیتونم بگم چقدر خسته و داغونم 😭😭😭😭😭 چرا نمیمیرم راحت شم؟

جنسیت؟
خانم
سن شما؟
بین 20 الی 30
وضعیت تاهل؟
متاهل
آیا عاشق هستید؟
دو دل هستم
از دید شما خوشبختی چیست؟
دلت شاد باشه
  • رزیتا 3 سال قبل سوال کرد
  • آخرین ویرایش 3 سال قبل
نمایش 0 نتیجه
پاسخ شما
پاسخ شما پس از تایید و حداکثر 48 ساعت قابل مشاهده خواهد بود.لطفاً رعایت ادب و احترام به دیگران را رعایت فرمایید و دیگران را بدون قضاوت و با این تصور که دیگران عزیزان شما هستند پنداشت نمایید.حسن همدردی شما به دیگران حائز تقدیر است.
شما عزیزان می توانید بدون نیاز به عضویت و ورود، به درد و دل های عمومی پاسخ دهید.در صورت تمایل و کاملاً اختیاری برای بایگانی پاسخ ها و تخصیص امکانات بیشتر می توانید در سایت ثبت نام نمایید.
نام*
ایمیل*
وب سایت
سن پاسخ دهنده؟*
جنسیت پاسخ دهند؟*
تشخیص انسان از ربات مخرب
به بالا بروید
question