از استرس مجبورم سر بسته و کلی تعریف کنم!
یک روز اون دختر رو دیدم… بند بند وجودم سوزن سوزن شد! اهمیت ندادم گفتم احتمالا بی جنبه بازی ذهنمه:) ولی هرچی بیشتر میگذشت و میدیدمش بیشتر از قبل میخواستمش…
بعد از مدت خیلی زیادی رفتم جلو و بهش گفتم احساسم رو… و اون رد کرد. باز ادامه دادم ارتباطم رو باهاش… و بازم ردم کرد… و باز ادامه دادم… تاجایی که دیگه ندیدمش و داستان به ظاهر تموم شد!
ولی تو ذهن و قلب من داستان تموم نشد. حتی مدتی بعد شنیدم ازدواج کرده. ولی بازم برای من تموم نشد.
احساس من به اون تغییر کرد. قبل تر که هنوز میدیدمش و ازدواج نکرده بود، میخواستم مال من شه. ولی بعد از تموم شدن منطقی این داستان احساسم به یه شکل نمادین درومد. تو قلبم یه ضریح و زیارتگاه براش ساختم. من دیگه دنبال اون نبودم (چون دیگه واقعا نمیشد دنبالش بود:) ) ولی دنبال اون حسی که به اون داشتم بودم. دنبال یک نفر که همچون حسی در من ایجاد کنه. اون آتیشی که از درون تموم بدنم رو گرم میکرد و احساس زنده بودن باهاش داشتم.
خوابش رو میبینم هنوز… از 3 سال پیش که همه چیز تموم شد تا الان. هر از گاهی! مثلا دیشب :)… ذهنم میدونه که چقدر فقط با دیدنش برانگیخته میشم. پس تو خواب برام خاطره جدید ایجاد میکنه. و خواب هایی که میبینم همشون خیییلیی واقعی هم هستن. عمیقا از ذهنم متشکرم که اینکارو میکنه. ولی خب…
واقعا دلم میخواد تو یکی از همین خواب ها بمیرم و دیگه بیدار نشم.
همون موقع هم که میدیدمش این حس رو داشتم… که دیدنش یجور آتیشم میزد… ندیدنش یجور. دیدنش چون خب… بابقیه بودیم، هیچ وقت من و اون تنها نبودیم… درواقع من کمرنگ ترین دوستش بودم:) … ندیدنش هم که مشخصه چرا آتیشم میزد…
الان تنها امیدم به اینه که یک نفر رو پیدا کنم که نماد اون رو برام زنده کنه. احساسی که داشتم به اون رو (حالا نه دقیقا به همون شکل) برام زنده کنه.
ببخشید سرتون رو درد اوردم.
- حامد 3 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 3 سال قبل