من یه پسر ۲۰ ساله دانشجوی رشته مهندسی صنایع دانشگاه شهید بهشتی هستم. تک فرزند هستم و در یک خونه دو طبقه با پدر و مادرم و زندگی میکنم. در طبقه دوم خالم زندگی میکنه. مادرم بیماری MS و ناراحتی اعصاب و روان داره. خالمم ناراحتی اعصاب و روان داره و البته این ناراحتی های اعصاب و روان توی بعضی دیگه از اعضای فامیلمون وجود داره.
من یک زندگی دانشجویی معمولی دارم. دانشگاه میرم و بر میگردم خونه. میرم توی اتاقم و معمولا بیرون نمیام شاید بخاطر اینکه فضای خونه برام سنگین باشه. قبلا بیشتر درس میخوندم اما این ترم خیلی کمتر. تقریبا هیچ دوست خاصی ندارم. با دختر ها هم نمیتونم ارتباط بگیرم. راجب به سوتی ها و اشتباهات اجتماعیی که توی دانشگاه مرتکب میشم زیاد فکر میکنم و عذاب میکشم. از طرفی بابت خانواده بیمارم هم عذاب میکشم. از اینکه از خودم بدم میاد و از اینکه اون آدمی که همیشه دوست داشتم باشم ولی نیستم عذاب میکشم. از اینکه وضعیت تحصیلیم افت کرده عذاب میکشم. از اینکه دختری که بهش علاقه داشتم و همینطور بقیه دختر ها از من خوششون نمیاد و اینکه بخاطر اشتباهات اجتماعیم از چشمشون افتادم عذاب میکشم. از اینکه بچه ها منو مسخره میکنن و منو دست میندازن عذاب میکشم. از خود ارضایی ممتد برای روزی ۱ بار عذاب میکشم. از اینکه چرا دارم عذاب میکشم عذاب میکشم. از احمق بودن و حواس پرت بودنم عذاب میکشم. از اینکه با پدربزرگ خدا بیامرزم بد رفتاری میکردم عذاب میکشم. از اینکه مرده قویی نیستم عذاب میکشم
دوست دارم یک روز صبح که از خواب بیدار شدم یک صبحانه خوب برای خودم درست کنم. به دانشگاه نرم و به جاش توی محله ای که زندگی میکنم پیاده روی کنم و به مردم محلمون سلام کنم و احوال پرسی انجام بدم. برای ناهار توی یه رستوران خوب غذا بخورم و بعد از ناهار یکمی توی تهران رانندگی کنم. شب که شد، موسیقی های مورد علاقم رو گوش کنم و با افرادی که دوسشون دارم تماس بگیرم تا یه صحبت دوستانه باهاشون داشته باشم. بعد یک قلم و دفتر بردارم و کمی شرح حالم به همراه یکی از بهترین خاطراتم رو بنویسم و چند تا از شعر های رهی معیریی و دو سه بیت شعره خودم رو بنویسم. بعدش، بهترین لباسم رو بپوشم و مو هامو شونه کنم و عطر بزنم. طنابی که توی زیر زمین داریم رو بردارم و خودم رو از نرده های تراز طبقه دوم حلق آویز کنم
اون روزی که نوشتی خیلی قشنگی بود همه کارهای اون روز رو به غیر از جمله اخرش انجام بده
تو خیلی باهوش و پرتلاشی که تونستی توی همچین رشته و دانشگاهی درس بخونی
اگه فضای خونه اذیتت میکنه میتونی توی کتابخونه و باشگاه بقیه روزت رو بگذرونی
تمرکزت رو بزار روی خودت و به بقیه و محبتشون تکیه نکن سعی کن دلایل درونی داشته باشی اگه اعتماد بنفس داشته باشی و خودت رو دوست داشته باشی توی دانشگاه افراد بیشتری جذبت میشن برای زندگیت اهداف جدید تعیین کن مثلا نمره ای که قراره توی امتحان بدی بگیری یا کتاب بخون و پادکست گوش بده و اگه دوست داری برای مهاجرت تحصیلی اماده شو انگار غرق روزمرگی زندگی شدی
- دریا به 2 سال قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 2 سال قبل
داشتم از خوندن آرزوهای کوچیکت لذت میبردم که جمله آخر همه چیو خراب کرد. بیماری های روحی شیوع زیادی پیدا کردند پس فکر نکن تنهایی. من زمانی که والدین بقیه رو دیدم به والدین خودم افتخار کردم و فهمیدم چقدر میتونست اوضاع زندگیم افتضاح باشه ولی خدا بهم لطف داشته. این رشته ای که میخونی دانشگاهی که میری وضعیت مالی مناسب والدینی که تو رو دوست دارن تک فرزند بودنت همه و همه آرزوی یه ملّته. پس فقط به اینکه یه دختری تو رو رد کرده اکتفا نکن یه عالمه دختر هستن که نمیشناسیشون و حاضرن باهات ارتباط بگیرن. دست از کمالگرایی بردار و بدان که همهی آدما حرفای اشتباه و کارهای اشتباه داشتند، دارند و خواهند داشت. اگه زیاد مسخرت میکنند سعی کن قبل از هر رفتاری یا حرفی عکس العمل اطرافیان رو پیش بینی کنی و اگه احتمال میدی واکنش منفی ببینی اون کار رو نکنی همین. این دنیا اون قدرها هم سخت نیست.
- هر کی به 2 سال قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 2 سال قبل