از وقتی که دوازده سالم بود همیشه دوست داشتم یه انیماتور باشم،از همون روز اولی که والدینم متوجه شدن منو فرستادن کلاس،البته که اون موقع وقت کرونا بودشو تقریبا چند ماهی طول کشید ،خلاصه که ،من یسری کار دیده بودم از آدم های معمولی که میتونستن داستان ها و تخیلات خودشون رو به صورت تصاویر متحرک در بیارن ،منم میخواستم ،من خیلی بچه خلاقی بودم از همون اولش ،برام مهم نبود اگه اسباب بازی داشتم یا نه،کلا همه چیز به نظرم میتونست کاراکتر خاص خودش رو داشته باشه،خلاصه که،میتونم بگم اون دو سالی که من رفتم کلاس ،میشه گفت بهترین تایم زندگی من بود،خیلی بچه بودم هنوز ،خیلی تو درک آثار هنری خوب نبودم،ولی میتونم صادقانه بگم عاشق این کار بودم،اولش حتی نمیتونستم یک خط راست روی برگه بزارم ولی به خاطر دارم که در حد یکی دو ماه و بیشتر بخش عیدش تونستم خودم رو پیشرفت بدم،با تلاشی که خودم داشتم،کلاس ها بیشتر برای فضا و یادگیری تئوری بودنو تمرین با خودمون بودش،و من از خود صبح تا شب میکشیدم،فقط میکشیدم نمیتونم از علاقم به این کار براتون بگم،بعضی ها اعتقاد دارن که عشقو فقط نمیشه تو یک فرد دید اون چیز که عاشقشی میتونه یه کاری باشه مثل همین کاری که گفتم.
من خیلی تلاش کردم خودم رو بهترو بهتر کنم تا اون موقع همه چیز اوکی بود…ینی بهترین حالت خودش،تا اینکه بحث انتخاب رشته شدش من اون موقع نقاشی دیجیتال رو شروع کرده بود،از طرفیم نمره هام بالا بود،نهم که نهایی رو دادم ،معدلم بالای 19 شد،من که قطعی تصمیم گرفته بودم،انتخاب کرده بودم،برنامه داشتم! من برای هر قدمی که بر میداشتم یه دلیلی داشتم میدونستم بهترین حالت تهش کجاست،میدونستم تو ایران اینجور رشته ها جایی ندارن،ولی من نمیخواستم اصلا ایران بمونم،ینی من تا ماه آخر تابستون نهم به دهم گفتم اوکی من دیگه تصمیم قطعی،همه هم میدونستن فامیل دوست آشنا…ولی با یه تماس ساده همه ی تصمیمات من همه اهدافم همه آرزو هام دود شد رفت هوا،و دیگه والدینم مصمم شدن که منو بفرستن تجربی،سعی کردم مقاومت کنم ولی دیر بود دیگه رو فشار بودم یه ماه بیشتر نمونده بود باید مدرسه مینوشتنو اینا….دیگه ماعم اومدیم تجربی،آقا من اون چند ماهه اول واقن از نظر روانی رو فشار بودم…شاید خب بعضی بگن درسو بخون کنارش ادامه بده، نمیشه!!! واقعا نمیشه ،من سال دهم رو با تمام سختی هاش گذروندم،نهایی ها رو دادم که خراب کردم مسلما،مدرسه خوبی نبود،معلم خوبی نداشتم و نهایی ینی کتاب مدرسه رو بوس کن بزار کنار فقط کتاب کارو معلم خوب و خرج ملیونی بکن،در کنار فشار مالی و درسی بیشترین چیزی که من داشتم باهاش کنار نیومدم که نیومدم تا الان همین بوده،که بار ها و بارها از خودم پرسیدم که چرا؟ چرا واقن که چی بشه؟منکه میدونستم میخواستم چیکار کنم،شاید به خاطر اینکه حمایت خانواده رو نداشتم…من دیگه ناامید شدم…میخواستم تغییر رشته بدم ولی بازم تصمیم دست خودم نبود،رسیدم سال یازدهم با بازه زمانی وحشتناک بالا هم تست هم نهایی هم کنکور هم آزمون دیگه واقن دیوونه شدم،از وقتی وارد این رشته شدم ،یک روز نتونستم یه نقاشی بکشم،من یه دفتری دارم،قبلا توش داستان مینوشتم و هنوزم که هنوزه اون داستانا دست نخورده مونده حتی اگه بخوامم نه میتونم ادامه بدم،ینی ببین مثلا دیگه نه مثل قبل میتونم بنویسم نه اصلا وقتشو دارم! با تمام فشار هوایی که روم بود من بازم ادامه دادم،من همه چیزو پای این رشته گذاشتم …ولی از یجا به بعد آدم دیگه واقن نمیتونه…همش خودمو سرزنش میکنم که شاید اگه بیشتر پافشاری میکردم شاید الان زندگیم فرق میکرد. شدم یه آدم منزوی که از بیرون رفتنم میترسه که حتی اگه وقت کنه بره بیرون از خونه،زندگی هر روزش برام مثل دیروزشه من دوست نزدیکی ندارم،کسیو ندارم که باهاش حرف بزنم ،و من موندم و آینده ای که نمیدونم قراره چجوری بشه،اگه همین هزینه رو میذاشتن رو اون رشته ،شاید واقعا الان به جایی رسیده بودم…به خدا همین هزینه میتونست پول مهاجرتم باشه پول وسایلم باشه تازه اضافه میومد ،جمع میکردم از ایران میرفتم،دیگه میدونم هیچ راهی برای رسیدن به آرزو هام ندارم،و فقط الان دیگه نمیدونم باید چیکار بکنم،بعضی وقتا کارای یسری رو میبینم و با خودم میگم منم میتونستم کارای خودمو داشته باشم،تا وقتی آدم عاشق کاری که دوست داره نباشه ،نمیتونه توش بهترین باشه حتی اگه شب و روز براش تلاش کنه ،من هدفی تو این رشته ندارم و صرفا کاری که بهم گفته میشه رو انجام میدم،حس میکنم نسبت به افراد اطرافم آدم ناتوانیم و تو این رشته اونقدری که باید خوب نیستم،تازه امسال وارد سال کنکور میشم…من باورم نمیشه که تازه اینجا به بعد جدی میشه پس تا الان داشتم چیکار میکردم؟ از آینده میترسم چون هیچ تصوری ازش ندارم،فقط امیدوارم که بگذره …خیلی بده که انتخاب دست خودت نباشه، خیلی بده که کل زندگیت توی سه سال مشخص بشه،انگار همه ی برنامه ها از قبل برات ریخته شده انگار اینجا آدما فقط کاریو انجام میدم که بهشون گفته شده،دلم نمیخواد توی سی سالگی خودمو تو بیمارستان تصور کنم ،دلم میخواد برم اون بیرون دنیا رو ببینم هر روز صبح وقتی بلند میشم کار مورد علاقمو بکنم،با آدما مثل خودم معاشرت کنم…شاید مشکلات من خیلی کوچیکه باشه در مقابل مشکلات بزرگتری که افراد دیگه ای دارن ،ولی خب چون این حرفا رو نمیتونستم به کسی بزنم گفتم شاید اینجا بنویسم و نوشتم🥲
- فاطمه 1 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 1 سال قبل
الان بهترین زمان برای تغییره، هر چی دوست داری انتخاب کن و پاش بایست، چون الان یک کم اشتباه رفتی و میشه درستش کرد اما اگر بری کل زندگیت بزاری و این رشته را پاس کنی دیگه راه برگشتی نیست، برو تو انیماتوری تلاش کن چون گرچه سخت باشه اماحتما یه روز به نتیجه می رسی اما تو رشته ای که دوسش نداری قطعا شکست می خوری و زندگی خوبی هم نداری.
- رها به 12 ماه قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 12 ماه قبل
خوندم همشو
مشکل نا آگاهی داری
یعنی تو مسیری که هستی سختی ها رو تحمل می کنی و با اینکه می دونی بی دلیله و اجباره
ولی نمی دونی که می تونستی وضعیتت رو بهتر بچرخونی
که این مشکل اشتباه اطرافیانت هست که بهت نگفتن
منم مثل تو تجربیم…
ولی زمان کتاب خوندن
بیرون رفتن
گردش کردن و کارهایی از این دست رو دارم
حالا من و تو فرقمون چیه؟
من می دونم چیکاری رو چطور و کی انجام بدم
ولی تو نمی دونی
همینجاست که تجربیاتم رو بهت میگم تا یکمی بدونی چی به چیه
۱ مشورت از مجربان این رشته و معلمین
بعد مشورت فهمیدم که دهم و یازدهم به هیچ عنوان به کنکور فکر نکنم
۲ اعتماد نکردن به بزرگ ترها
عینا می دونم این جمله حقیقته : تو به خواسته و پیشنهاد والدین و ی مشت آدم بی سروپا گوش دادی و کتاب کمک آموزشیو معلم خصوصی گرفتی و کلاس های آموزشی رفتی
۳ من تمام مشکلات مدرسمو از خانه و پدر و مادرم جدا کردم
این یعنی استقلال
۴ همیشه برنامه ریزی ذهنی داشتم و دارم
از حرفات معلومه همیشه استرس میکشی و افسرده شدی و این به خاطر سردرگمی توئه
اگه به المثال دو سال پیش دردودل می کردی راهنماییت میکردم
چون تجربه هم رشته ای هات بهتر از غیر متخصصین رشتته
مثل پدر و مادر
در مورد وضعیت الانت آویزه ی گوشت کن حرفمو
اگه به هر دلیلی از لحاظ مالی تو چند سال باقی مونده قبل ۲۱ سالگیت مستقل نشی
دیگه باید اون ۳۰ سالگی تو رو تخت بیمارستان بپذیری
- Mjlp به 1 سال قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 1 سال قبل