بیماری

0
0

پدر من مازوخیسم بوده و یه مادرم اصرار میکرده که به خواسته هاش تن بده. پدرم به مدفوع و ادرار علاقه داشته. مادرم به این خاطر عذاب زیادی میکشه و مبتلا به بیماری MS میشه. مشکلات روحی و روانی به مادرم دست میده. بخاطر همین درحال حاضر مادرم خیلی اذیت میکنه. ولی بابام از مامانم نگهداری میکنه و دست از خواسته های مازوخیسمیش از شروع بیماری مادرم کشیده و زندگی رو نگه داشته. اما رفتار های بیمار گونه مادرم تحملش برای من سخته و باهاش بعضی وقتا بد رفتاری میکنم. بخاطر بیماری ام اس مادرم مشکلات فراوانی مثل درد عصب تری ژمینال و سنگینی پا ها و لرزش پرده گوش و یبوست و انواع و اقسام عوارض دارو های سنگینه. از طرفی هم مادرم خودش هم قربانیه. پدرم هم قربانی هستش چون اونم بیمار بوده. و منم این وسط قربانی. ما هیچ کدوممون گناه کار نیستیم اما هممون محکوم به اشد مجازات دادگاه زندگی هستیم و تا آخر عمرمون عذاب میکشیم. یه خاله هم دارم طبقه دوم زندگی میکنه و اون هم مشکلات روحی روانی داره. حتی اگه هم بتونم از اینا مستقل بشم باز هم نمیتونم خودم رو کامل ازشون جدا کنم چون تک فرزندم و تو دوران پیری به من احتیاج پیدا میکنن. من هیچ چاره ای ندارم جز اینکه منتظر باشم عمر این ۳ نفر تموم بشه تا زندگی من شروع بشه. ای کاش میتونستم این ۳ نفر رو بکشم و یا خودم رو بکشم تا زود تر تموم بشه اما این بیشتر شبیه به رویا میمونه تا واقعیت و یک راه حل برای این موضوع. اگه خدا ذره ای دلش برام بسوزه کمکم میکنه که تو این اوضاع درس بخونم و بتونم بورسیه تحصیلی بگیرم و از کشور خارج بشم و از راه دور با کمک های مالی ساپورتشون بکنم و خودم رو جدا بکنم. این ۳ نفر با وجود بیماری ها و مشکلاتشون من رو دوست دارن و به من اهمیت میدن اما بیماری هاشون کیفیت زندگیم و روح و روانم رو به کل از بین برده. البته فکر نکنم تحمل این اوضاع تا اتمام طول عمر این ۳ نفر مثل قبل برام سخت باشه چون به یک حالت بی حسی عجیب رسیدم. احساس دلسوزیم و غصه خوردنم برای این سه نفر خیلی کم شده و سعی میکنم عذاب هایی که میکشن رو نادیده بگیرم و بیشتر به خودم فکر بکنم. رفتار های خودم رو برای خودم توجیه میکنم تا دچار عذاب وجدان نشم. ارتباطاتم رو با خالم که بیمار روحی روانیه برای امنیت خودم قطع کردم و بهش سلام نمیکنم و نگاهش هم نمیکنم. با این حساب بعضی ماه ها پول به حسابم میریزه. با مادرم هم ارتباطات چندانی ندارم. نه به شدت خالم اما زیاد باهاش حرف نمیزنم و بیشتر توی اتاقم هستم. ارتباطاتم با بابام بهتره مثل پدر و پسر های عادی میمونه چون اون نسبت به اون دوتا نرمال تره. اما از وقتی که متوجه شدم که دلیل اصلی بیماری مادرم بیماری اون بوده اینکه نسبت به بابام مهربون تر و رفیق تر از مامانم باشم رو نا عادلانه میدونم و وجدان درد میگیرم. به همین دیگه با بابام هم ارتباطات قبلیم رو ندارم و کمتر باهاش حرف میزنم.

جنسیت؟
خانم
سن شما؟
بین 20 الی 30
وضعیت تاهل؟
مجرد
آیا عاشق هستید؟
خیر
0
0

کاملاً درکت میکنم من هم با افراد روانی زندگی می کنم البته بیماری های روحی شون با اطرافیان شما فرق داره و خیییییلی هم خفیفه با این وجود بسیار رنج آوره و زندگی طبیعی رو سخت کرده من هم نتونستم هیچ راهی پیدا کنم فقط باید به یه شکلی از این خانواده جدا شد مثلاً تحصیل شغل ازدواج

سن پاسخ دهنده؟
بین 30 الی 45
جنسیت پاسخ دهند؟
خانم
  • هر کی به 8 ماه قبل پاسخ داد
  • آخرین ویرایش 8 ماه قبل
0
0

به این ایدی داخل تلگرام یا هر جای دیگه پیام بده

@makr226

سن پاسخ دهنده؟
بین 20 الی 30
جنسیت پاسخ دهند؟
خانم
  • مانیا به 8 ماه قبل پاسخ داد
  • آخرین ویرایش 8 ماه قبل
نمایش 2 نتیجه
پاسخ شما
پاسخ شما پس از تایید و حداکثر 48 ساعت قابل مشاهده خواهد بود.لطفاً رعایت ادب و احترام به دیگران را رعایت فرمایید و دیگران را بدون قضاوت و با این تصور که دیگران عزیزان شما هستند پنداشت نمایید.حسن همدردی شما به دیگران حائز تقدیر است.
شما عزیزان می توانید بدون نیاز به عضویت و ورود، به درد و دل های عمومی پاسخ دهید.در صورت تمایل و کاملاً اختیاری برای بایگانی پاسخ ها و تخصیص امکانات بیشتر می توانید در سایت ثبت نام نمایید.
نام*
ایمیل*
وب سایت
سن پاسخ دهنده؟*
جنسیت پاسخ دهند؟*
تشخیص انسان از ربات مخرب
به بالا بروید
question