سلام. نمیدونم از کجا باید شروع کنم چون مشکلم یه دونه نیست. من از وقتی که به دنیا اومدم و پا توی این زندگی نحس گذاشتم بدبختی و بیچارگی گیرم انداخته هیچ جوره هم خلاصش نمیشم. اول بزارید از مدرسه شروع کنم. از همون کلاس اول دبستان، به دلیل های مختلف مسخره و اذیت میشدم وقتی زنگ ورزش میشد نه توی فوتبال بازی میکردم نه والیبال یا نه هر بازی دیگه ای بزارید بهتر بگم نه اینکه خودم نخوام بازی کنم هیچ کس منو آدم حساب نمی کرد همیشه یه گوشه می نشستم و بازی بقیه نگا میکردم توی بیشتردرسها ضعیف بودم اصلانمیدونستم ریاضس و انگلیسی و … چی هست باورتون میشه مثلا من وقتی دوره راهنمایی بودم یه مسعله ساده ریاضی که مربوط به دوم و سوم دبستان میشد رو هنوز بلد نبودم و یاد نگرفته بودم؟ همیشه هم دانش اموزی بودم که مدیر و معلم منو به دفتر مدیر مدرسه احضار میکردن و خلاصه میگفتن چرا درس نمیخونی و فلان؟ خب من چیکار کنم هیچ جوره توی مغزم نمیرفت. توی مدرسه دوست داشتم اما نه دوست خوب و قوی و صمیمی. بهتره بگم اصلا دوستی نداشتم زنگ ورزش هم گفتم هیچ کی منو تو بازی خودش راه نمیداد. از مدرسه ک بگذریم توی خونه و خانواده هم ادم با شانس و اقبالی نبودم من بدبخت و بیچاره مثلا خونه مادربزرگ و پدربزرگم چه از لحاظ مادری و از چه از لحاظ پدری میرفتم تحویلم نمیگرفتن مثلا پدرِ مادرم همیشه باهام رفتار بد داشت مثلا میخواستم بازی کنم میگفت برو بیرون اصلا دوستم نداشت نمیدونم چه هیزم تری بهش فروخته بودم من؟. ادم خوش تیپ و خوش قیافه ای هم نیستم برم بیرون و دوست دختر و فلان داشته باشم و … – سعی میکنم بیشتر وقتها توی خونه باشم چون اصلا حوصله بیرون رفتن ندارم همه به دلایل مختلف نگاهاشون رو به منه یا زیر لب و یا تو دلشون مسخره میکنند. حتی همین الانم که بزرگ شدم هیچ رفیق و دوستی ندارم جوون های همسن من همش بیرونن تفریح میکنن نمیدونم ده تا بیست تا رفیق دارن اونوقت من چی؟ یه ادمی هستم که فقط دارن روز ها و ماه ها و سالها از عُمرم رو می گذرونم و سپری میکنم بدون اینکه هیچ سودی به خودم برسونم نه برا خودم مفیدم نه برا خانوادم. تازه اینا بخش کوچکی از بلایا و مشکلاتم بودن خیلی های دیگه هستن چی بگم هر چی بگم این دل بازم حرف زیاد داره بگه. به خاطر تموم این مشکلاتی که گفتم و بخش اعظمی ک نگفتم اختلالات روانی پیدا کردم همش با خودم حرف میزنم برای یه مشکل کوچیک مثلا موبایلی توی سَرِ خودم محکم میزنم و با این که بیشتر از 20سالمه گریه میکنم برا یه مشکل خیلی کوچیک… هیچ رفیقی ندارم هیچکسی هم نمیخواد باهام رفاقت کنه. هنوز فک میکنم یه بچه هفت هشت ساله هستم نه بیشتر. اصلا اماده زندگی مستقل نیستم اصلا زندگی کردن رو بلد نیستم اصلا هیچ امیدی هم به این زندگی کوفتی ندارم. چی بگم از این دِل پُر دردِ همیشه درد؟ خدا هم اصلا منو نمی بینه خدا هیچ کمکی بهم نکرده هیچی هیچی. این خدا واقعا عادله؟ واقعا مهربونه؟ اگه هست چرا واسه من همش برعکس عمل میکنه؟
- ناشناس 3 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 3 سال قبل
هعی واقعا شرایط سختیه خیلی خیلی سخته حق داری ناراحت باشی باز خوبه اومدی اینجا نوشتیش یکم خالی بشی منم طرد شدن رو تجربه کردم خیلی دردناکه بخصوص در این سطح و اینکه گریه میکنیم کاملا طبیعیه طی همه این چیزا گریه نکنی غیر عادیه در واقع نگاه کنیم تو خیلی از مراحل زندگیت شکسته شدی ولی خواهشا اینجوری نمون نزار وضعیتت اینجوری بمونه میدونم ناراحتیو انگیزه نداری و از همه چیز زده شدی و نا امیدی سعی کن یه مهارتی پیدا کنی و توش خوب بشی کم کم یه نور امید توی زندگیت ایجاد میشه به جزعیاتم اصلا توجه نکن فقط تمرکز کن روی یادگیری اون مهارت به مرور اعتماد بنفست بیشتر میشه انگیزه درت ایجاد میشه و غم و افسردگی هی کم و کم تر میشه و موتورت راه میوفته میدونم سخته ولی باید زندگی کنی تو حق اینو داری که زندگی خوبی داشته باشی بد شانسی اوردی ولی باید خوب زندگی کنی باشه؟لطفا نا امید نشو به زورم شده یچیزی توزندگی پیدا کن و بچسب بهش یچیزی که حالتو خوب کنه
- perz به 3 سال قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 3 سال قبل