سلام اسم من سامان ۱۸ سالمه. من مرتکب گناه بزرگی شدم که میخوام اعتراف کنم. من قلب دختری که دوسم داشت رو شکستم. بزارید از ابتدا بگم. اون موقع که من ۱۵ سالم بود توی بازی کلش رویال برای تقویت زبان انگلیسیم تصمیم گرفتم تو یک گروه انگلیسی زبان عضو بشم. تو گروهی که عضو شدم همه جور آدمی بود هندی پاکستانی عرب و غیره. برای اینکه بتونم باهاشون ارتباط بگیرم باهاشون صمیمی حرف میزدم تا اینکه متوجه شدم یک دختر پاکستانی به من علاقه پیدا کرده و از طرق متفاوت سعی داره علاقش رو به من نشون بده. من سعی میکردم خودم رو بزنم به اون راه تا از من زده شه و بره. اما یه روز به من پیام داد و صراحتا گفت که بهم علاقه داره و میخواد باهام رابطه داشته باشه. من نسبت به اون دختر هیچ حسی و علاقه ای نداشتم اما میدونستم که کم پیش میاد یک دختر این حرف رو به آدم بزنه و چون از قبل معلوم بود که یه جورایی باهام حال میکنه میدونستم که واقعا منو دوست داره. منم با اینکه ازش خوشم نمیومد قبول کردم به دو دلیل اول اینکه چون دخترا معمولا رو این چیزا حساس ترن نمیخواستم احساس کنه که زشته یا دوست داشتنی نیست یا جذاب نیست و دوم اینکه تاحالا دوست دختر نداشتم و میخواستم امتحان کنم. خلاصه قبول کردیم. رابطه ما شروع شد اما خبری ای جملات عاشقانه مثل دوست دارم و عزیزم و این چرت و پرتا نبود اما رابطمون گرم بود و از صحبت کردن باهم لذت میبردیم.من بهش پیام نمیدادم و ازش هیچی درخواست نمیکردم ولی اون هر روز بهم پیام میداد و از خودش عکس و فیلم میفرستاد و راجبه خانوادش و مشکلات زندگیش بهم میگفت و من گوش میدادم.بهم میگفت حرف زدن با دخترای دیگه ناراحتش میکنه پس ازم میخواست با دخترای دیگه بدون اطلاع اون دوستی نداشته باشم. بعضی وقتا ازم میخواست براش عکس بفرستم و منم میفرستادم. میگفت بیا تماس بگیریم. بعد گفت بیا فلان بازی رو بریزیم بازی کنیم بعد گفت بیا تماس تصویری بگیریم و و و و و… . منم کم کم بهش علاقه پیدا کردم. اما مشکل بزرگی این وسط بود و اونم کنکور من بود. تقریبا دو سال باهاش تو رابطه بودم تا ۱۷ سالگی. بعد براش توضبح دادم که کنکور دارم و باید برم. ازم قول گرفت که بعد از کنکور برگردم و منم قبول کردم. بهش گفتم تا بهار ۴۰۱ باهاش خواهم بود و بعد میرم تا یک سال دیگه. آخرای تابستون سال ۱۴۰۰ بود که با خودم فکر کردم اگه همینجوری یوهویی بدون اینکه چیزی بگم بلاکش کنم تا بعده کنکور کمتر عذاب مبکشه تا یه خداحافظی غم انگیز و کلی فکر و خیال که سامان کی بر میگرده. این کارو کردم و رفتم کنکور ۱۴۰۲ رو دادم. رتبم ۱۴۰۰ شد. یه اشتباه وحشتناک تو کنکور کردم که تو همین سایت قبلا در موردش گفتم اما رتبم بد نشد. خلاصه طبق قولی که دادم بهش پیام دادم و برگشتم. اونم گفت دلش برام تنگ شده بود و اینا. اما علاقشو نسبت بهم از دست داده بود. دیگه نسبت بهم بی تفاوت بود. دبگه بهم پیام نمیداد. دیگه زاجبه خودش چیزی نمیگفت و دیگه اهمیتی نمی داد با دخترای دیگه دوستم یا نه. ازش پرسیدم که هنوز بهم علاقه داره گفت نه مثل قبل بخاطر همینه که براش دیگ مهم نیستم. از چشمش افتاده بودم. منم خداحافظی باهاش کردم و رابطه رو تموم کردم. نسبت به اون تصمیمی که گرفتم و یوهویی بلاکش کردم بخاطر کنکور احساس گناه شدیدی میکنم. من دل دختری که از اعماق قلب و روحش منو دوست داشت رو شکستم. اون دو قبلنا دوبار راجب به ازدواجش با من حرف میزد و من بهش میگفتم تو عقلت رو از دست دادی تو توی پاکستانی و من توی ایران این غیر ممکنه به من فکر نکن و فلان. با اینکه بهش علاقه نداشتم اما خدایی بهش وفادار بودم. هر درخواستی که ازم کرد انجام دادم و روشو زمین ننداختم. با هیچ دختری جز اون هیچ رابطه ای نداشتم گرچه فرصتش بود اما مجبور بودم بخاطر کنکور دلش رو بشکنم. دختر زیبایی هم بود میتونه باز هم یه پسر رو به خودش جذب کنه. هر شب خوابش رو میبینم. بخاطر گناهی که کردم باید ذجر بکشم. دل شکستن بدترین گناهه. اینکه یه نفر آدم رو دوست داشته باشه خیلی ارزش منده و من به حسی که بهم داشت احترام و حرمت قائل بودم. امیدوارم منو ببخشه و دست از سره من برداره و هی تو خواب من نیاد. خدا میدونه اگه شرایطش بود هیجوقت اینکارو باهاش نمیکردم و همیشه بهش وفادار می بودم. راستی اسمش هادیا طارق بود. چه اسم بامزه ای نه؟
توهمونی ک گفتی 2صفحه ازدفترچه سؤالات ب هم چسبیده ومتوجه نشدی؟
ی حقیقتی رو بهت بگم. ما دخترا ب این راحتی عاشق نمیشیم، مخصوصا مجازی ولی الکی ب یکی میگیم دوسش داریم تا تجربه کسب کنیم. ابدا عذاب وجدان نداشته باش
- هر کی به 3 سال قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 3 سال قبل