سلام من ابوالفضل هستم. ۱۸ تیر ۹۰ اولین روزی که دختر پسرخالم (نوه خاله ام) را دیدم همسنم بود و همبازی شدیم تا ۸ سالگی دیگه ندیدمش تا شب یلدای ۹۸ یعنی ۴ سال بعد بزرگ شده بود یه لبخند بهم کرد و سلامم کرد.گذشت تا عید۹۹ که با اصرار های بسیار خودش و عمه اش رفتیم خونه خالم .دیدمش تا نقاشیمو دید اومد کنارم نشست گفت وای چقدر قشنگ نقاشی می کشی.بعد موهامو کشید منو پرت کرد تو اتاق که باهاش اسم فامیل بازی کنم. پاهاش می لرزید بی قرار بود بازی کردیم تموم شد .از یه پرنسس کارتونی خوشش می اومد براش نقاشیشو کشیدم و بهش هدیه کردم .اون موقع از علایقش برام می گفت ولی من گوش نکردم.بعد براش فیلم شیرشاه و علاالدین گذاشتم خیلی کیف کرد. نمی ذاشت از کنارش جم بخورم ،می خواست بره خونه دوستش گفت ابوالفصل من میرم خونه دوستم تولدشه زود برمیگردم منم تعجب کردم که خب به من چه .رفت و برگشت .اون شب داشت فیلم سلام بمبئی رو نشون میداد.اون روز گذشت تا ۲۰ تیر ۹۹ عروسی دختر خالم دیدمش چشم تو چشم شدیم تا یه ربع بهم خیره بودیم.گذشت تا ۲۱ دی ۱۴۰۰ بهش تو واتساپ بهش نوشتم و فرستادم که من عاشق شما شدم بعدش اون برام استیکر گل رز قرمز فرستاد و بهم گفت یه ذره زود نیست گفتم ده ساله این حسو دارم.(الان چهار سال گذشته از اون موقع)فردا شد و باباش منو بلاک کرد(از دخترش می پرسه دخترم داری با کی حرف می زنی میگه با یکی از دوستام باباش شک می کنه و باباش یه سیلی محکم به صورتش میزنه و گوشی رو میگیره و وقتی میفهمه منم دخترشودعوا می کنه و بلاکم می کنه)و همه فهمیدن .خانواده مذهبی منم همین طور و خیلی محدود شدم.گذشت تا عید ۱۴۰۲ که دیدمش نه نگاهم کرد نه باهام حرف زد .بخاطر قضیه ستایش ازم دلخور بود(ستایش می خواست به مهرسا خیانت کنم ولی قبول نکردم و به مهرسا گفتم).اون موقع هم گذشت تا ۳ آذر ۱۴۰۲ دیدمش خیلی آرایش کرده بود هی تو آینه خودشو نگاه می کرد تو چشم هم خیره شده بودیم گذشت اون روز .خانواده مدرن اون خیلی ما رو تحویل میگیرن ولی خانواده مذهبی ما خیلی نه. حالا هم که سه سالی هست مادرش باباش و دو تا بچه هاشو از خونه انداخته بیرون،مهرسا شب تا صبح بیداره و خواب نداره صبح تا ظهر می خوابه خواهر کوچیکش (الیسا) هم که می خوابه هذیون میگه.تازگی ها مهرسا به مادرش گفته ازت متنفرم و ۱۷ سال بدبختی کشیدم. مادرش هم منو دوست داره.وقتی هم که فهمیده من به مهرسا گفتم دوسش دارم سکوت کرده. حالا هم فهمیدم هر اتفاقی می افته مهرسا به دختر عموی باباش مبینا میگه و هر اتفاقی هم برای مبینا می افته،مبینا برای مهرسا میگه. این اتفاقات را هم پنهانی و یواشکی (گوش وایمیسدم) از طریق صحبت های خالم با مادرم یواشکی می شنوم. ما شهرستان بودیم و مادرم خالم رو با خانوادش دعوت کردن بیان اینجا. اومدن ناهار، اولین نفر اومد تو موهاش رو بلوند و مشکی رنگ کرده بود.سلام کردیم و اینا و صورتش شاد و لبخند بود و نگاهمون بهم گره خورد. و با خنده و شادی نگاهم می کرد.اولین نفر اومد تو اتاق نشست و منم رفتم و میوه و اینا اوردیم و کلا صورتش شاد بود و خندون .مهرسابا خواهرم و دخترخالم رفت تو اتاق بزرگه و من و باباش و بابام و الیسا تنها بودیم منچ اوردم بازی کردیم و جو خوبی حاکم بود.موقع ناهار سر سفره بودیم و یک بار نگاهم کرد منم چشمک زدم ولی نمی دونم منظورم رو گرفت یا نه. و بعدش رفتیم ادامه منچ بازی و آخرش که داشتن می رفتن. آخرین نفر داشت می رفت عید رو به مادرم و خواهرم و یعد به من تبریک گفت و منم رفتم دنبالش و گفتم ایشالله موفق باشی و خدا هر چی می خوای بهت بده.اونم با صدای شادی که رفت گفت مرررسیییی!با خواهرش تنها صحبت می کردم درباره درس و فیلم و… الیسا می خواد مهماندار هواپیما بشه.و کلا همه مون شاد و خوشحال بودیم اما من دلم تو اون اتاق بزرگه پیش مهرسا بود…از ۹ تیر هم بهش از طریق صادق ترین دوستم پیام دادم دید و ۷ روز بعد در ۱۸ تیرخالم ۵۰ تا فحش برام فرستاد و فهمیدم شوهرخالم خالم و دختر خالم رو زده و پسر خالم عصبانی و می خواست شکایت کنه انقدر التماس کردن نرفت گفت دیگه نبینمش ببینمش قاطی می کنم کل خانواده شون فهمیدن مادرش هم بهش گفت که این اصلا ارزش نداره که بهش فکر کنی
حالا چیکار کنم؟
- اقا ناشناسه 1 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 1 سال قبل