گاهی فکر میکنم نباید انسان بدنیا میومدم
انسان ها توی شرایط مختلف عوض میشن،دیگه نمیشه اونارو شناخت.
نمیتونم به آدما اعتماد کنم ، با هر کسی که آشنا میشم همیشه منتظرم ذات واقعیشو رو کنه و از پشت بهم خنجر بزنه
دانشگاه دولتی رشته خوبی درس میخونم ، نمراتم بالاست ، پُر خرج نیستم و در کل میخوام بگم دختری نیستم که بد باشه در کل خوبم تعریف از خود نباشه
ولی هیچ وقت واسه مادر و پدرم کافی نیستم ، همیشه میگن فلان چیزو کم داری ، من دارم همه تلاشمو میکنم ک راضی نگهشون دارم ولی کافی نیست
رابطه عاطفی با کسی نداشتم یعنی کلا با کسی در رابطه نبودم بخاطر ترسی که از بقیه دارم
حتی رفیق صمیمی هم نداشتم
ساعت ها توی اتاقم توی تاریکی میشینم و با گوشیم بازی میکنم بجز وقتایی که میخوام درس بخونم
همیشه مامانم میگه چرا توی اتاقتی ، در صورتی که باهم کنار نمیایم و همش بحث میکنیم ، با بابام هم همیم طور
منم اتاقمو ترجیح میدم ، در واقع تنها بودنو ترجیح میدم
تنها آرزوم اینه یه کلبه چوبی توی جنگل داشته باشم و تنهایی اونجا زندگی کنم ، بدون هیچ انسانی
ممنون که تا اینجا خوندید♡
- Ate 5 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 5 سال قبل
اشکالی نداره من اون کسی باشم که کمکت کنه ؟
- یلدا به 5 سال قبل پاسخ داد