تقریبا سه سال پیش بود که فهمیدیم پدرم با یک زن دیگری رابطه دارد. مامانم له شد و من و خواهرم خورد. من ۲۶ سال در بهبهه ی مهاجرت بودم و خواهرم ۱۶ سال. چرا باید خواهرم که هنوز به سن قانونی نرسیده با همچین مسیله ای مواجه بشه. نمیدونم چقدر توی آینده ش تاثیرات بد داره. بابام آدم بدی نیست ولی محبت نداره. من دو ساله خارج از کشورم تعداد تماسایی که با من داشته به اندازه تعداد انگشتان یک دست هم نیست. مامانم میخواست طلاق بگیره تقریبا کل فامیل بابام فهمیده بود این موضوع رو. سه ساله که مامانم خجالت میکشه با کسی رفت و آمد کنه و میگه میترسم کسی ازم بپرسه قضیه چی شد، بهم میگن بی غیرتی فلان. سه ساله خونه نشینه. بعضی شبا بابام نمیاد خونه خیلی وقت بود نمیومد و بهش شک کرده بودم. به مامانم میگفتم پیگیر شو قبل این ماجرا ولی نمیخواست بپذیره ممکنه چیزی وجود داشته باشه. بابام دست بزن هم داره. یبارم من کلاس اول دبیرستان خیلی بد با کمربند کتک خوردم روز سیزده بدر. یادمه کتفم سیاه بود تا یه مدت و یبار یکی از بچه ها تو مدرسه دید و پرسید چی شده. منم گفتم تو حموم نشسته بودم اومدم پا شم کتفم بد خورد به شیر حموم. از همون وقتا بود که دیگه بهش شک کردم چون هر تعطیلی بود میپیچوند که کار دارم چون شغلش آزاد بود. حتی چندباری فامیل دیده بودنش با زنی و هروقت مامانم پیگیر میشد میگفت مسافرکشی کردم و تهش کتک و دعوا و ترک خونه. مامانم خیلی زحمت کشیده قالیبافی و همه کار خونه رو دوش خودش بوده. تنها سفری که تو عمرش رفته مشهد بوده اونم سه سالم بود. انقد سرخورده شده خودشم نمیخواد بره بیرون. مامانم میخواست طلاق بگیره سه سال پیش پایین نذاشت. گفت آبروی ما رو میبری فلان و مامانم منصرف شد. سه ساله مامانم اندازه ده سال پیر شده. لاغر شده. وقتی منو راهی کرد گفت مامان من میسوزم و میسازم ولی تو آینده ت رو بساز مثل من بدبخت نشو. بگذریم که چقدر تو این دوسال بدبختی کشیده و من نبودم و نمیدونم و نگفته. امروز خواهرم بهم زنگ زد گفت بابا میخواد مغازه ش رو بفروشه. گفتم چرا! گفت نمیدونم دیروز (سیزده بدر) مامان ازش پرسید دعواشون شد مامانو زد من ترسیدم رفتم تو اتاق. بعدم بابا رفت ساعت دوازده شب اومد و مامان چیزی نگفت. خواهرم امسال کنکور داره. خیلی نگران مامانمم. اگه یه شهر دور قبول شه خواهرم چی؟ یعنی چی میشه مامانم. خیلی خسته م. غمم خیلی بزرگه. همیشه تو مدرسه، دانشگاه وقتی کسی از باباش میگه، وقتی یکی میگه رفتیم مسافرت، وقتی بابای بچه ها میومد دنبالش یا تو خوابگاه بودم بابای هم اتاقیام بهشون زنگ میزد من دلم هوری میریخت و میگفتم خوش بحالشون. من اینجا دارم دکتری میخونم رشته شیمی. کاش میشد مامانمو بیارم پیش خودم. امروز برای اولین بار بود که مامانم گفت: مامان دیروز باباتو با زبون روزه نفرین کردم و خوابیدم.
سرتونو درد نیارم. ولی این غم انقد بزرگه که دوست داشتم بگمش. ولی شنونده هام منو نشناسن. فکرم همیشه پیش مامانمه. خدایا کمکمون کن.
مرسی که خوندید درد و دلمو
با احترام،
سوگل
- سوگل 4 سال قبل سوال کرد
- آخرین ویرایش 4 سال قبل
منم کشیدم این درد رو. قبلا از پدرم حالا از شوهرم. خداصبرت بده خواهر
- ز به 4 سال قبل پاسخ داد
بابای منم با زن دیگه ای ارتباط داره تمام احساساتت رو کاملا میفهمم این افراد برای اینکه دست از کارشون بردارن فقط میل باطنی خودشون شرطه
- همدل به 4 سال قبل پاسخ داد
- آخرین ویرایش 4 سال قبل